یک عالمه تنهایی دور خودم جمع کرده ام...
هر روز یک جوری میچینمشان و کلی باهاشان صحبت میکنم..یک تنهایی کوچولو دارم که موهایش طلایی است..اسمش را گذاشته ام: قبیر!..وقتی که بهش نگاه میکنم یک جوریم میشود..مثل مور مور یا این مایه ها!...
آها یک تنهایی دیگرم هم اسمش: اتابک است..موهای بلوند دارد و تازه کلی هم دختر کش است!...یعنی من که خودم نمیدانستم که دختر کش است یا نه..تا حالا هم با مورد کشته شدن دختر مواجه نشدم..چون هنوز هیچ دختری اتابک را ندیده..اما این قضیه را چند روز پیش از یک یارویی شنیدم..احتمالاْ اتابک را ببرم سر در یک مدرسه ی دخترانه آویزان کنم تا همه ی شان قتل عام شوند!..و اسمم برود قاطیه تاریخ بغل دستِ هیتلر و اینها..و بعد یک کتابی هم از جنایاتِ من چاپ کنند و هی بچه ها از من بترسند و بزرگترها با دست نشانم دهند و کلی مستند و گزارش اینها از من بسازند و بعد هم در یک دادگاهِ جنگی در یک غروب سردِ پاییزی با وضعی رقت بار من را اعدام کنند و پیرزن ها اشک در چشمشان حلقه بزند ولی گریه نکنند و کلی دلِ پدر و مادرهای دخترهای آن مدرسه که قتل عامشان کردم خنک شود!
بقیه ی تنهایی هایم هم هیچ ربطی به شما ندارد!
گم شده ام يك جايي زير تخت...آن ته ته هاي تاريك اش..كنار همان توپ پارچه اي هفت رنگ يادگار ۴ سالگي ام..يك جايي وسط جوراب هاي نشسته ي بچگي...
بعد هر شب وقتي كه همه خوابند يواشكي مي آيم بيرون و يك دوري توي اتاق ميخورم و نيم ساعتي هم روي كاناپه ي گوشه ي اتاق مينشينم و عكسها را نگاه ميكنم و بعدش كه سير نگاهشان كردم سرم را مي اندازم پايين و تلو تلو خوران ميروم وسط همان جورابهاي نشسته و كنار همان توپ پارچه اي يادگار ۴ سالگي ام گم ميشوم و تا فردا شب به اين فكر ميكنم كه :
" آدم ها به خاطراتشان بند اند...اگر خاطره نباشد كه آدم يك جوري اش ميشود..اصلا آدم بي خاطره كه آدم نيست..خاطره را بايد قابش كرد و گذاشتش يك جايي جلوي چشم و هي هر چند وقت يكبار حسرتش را خورد..."
..........
تازه اش هم عادت کرده ایم هر چند وقت یکبار عاشق هم شویم و کلی هم بهمان خوش بگذرد و بعدش هم عینهو این بچه ماهی های ساردین قبل از یک ماهگی هر کدام برویم پی کارمان و گم شویم یک گوشه ی اقیانوس!
آخر سر هم یک عده ی زیادمان کنسرو شویم و یک عده ی زیاد دیگرمان خوراک مرغهای دریایی و چه و چه و چه و آن عده ی قلیل باقی مانده هم اول عاشق هم شوند و بعد از طی یک پروسه ی زمانی همچین عاشقانه و اشک در آور بروند و گم شوند یک جای دور و چمباتمه بزنند روی یکی از این مرجانهای دریایی و صدف گاز بزنند و چشم چرانی این عروس های دریایی را بکنند و یک عمر هم حسرت این را بخورند که چرا کوسه نشده اند مثلا!..یا حداقل اش یک آنجل معمولی!
دختری در آغوش من لحظه به لحظه حالش بدتر می شد می گریست و لعنت می فرستاد به کسی با باطوم به سرش کوبیده بود، پسری در آغوش دوستم از هوش رفته یا مرده بود و پر... گریه می کرد که پسری در بغلش مرده است( و ما هیچ وقت نمی فهمیم که زنده است یا نه...)، زنی 40 ساله زانویش به شدت زخمی شده بود، پسری گاز اشک آور پرتاب شده سرش را شکافته بود، پسری دیگر سر و صورتش متورم و انگشتانش شکسته بود ( درهای ورودی دانشگاه را گرفته بود تا از ورود نیروی انتظامی به دانشگاه جلوگیری کند و آنها با قصاوت تمام بر انگشتان او و سایرین باطوم کشیده بودند...) انگشتانش را با سنگ و پارچه سبز آتل بسته بودند... فکر می کردیم در دانشگاه در امانیم که ناگهان تیراندازی مستقیم به سوی ما آغاز شد دختری که با شجاعت به سمت درهای دانشگاه دویده و همراه پسران به سمت نابرادران نیروی انتظامی سنگ پرتاب می کرد هدف یکی از تیرهای ساچمه ای قرار گرفت و ساچمه ای بالای چشم چپش را شکافت و چندتن از پسران از ناحیه دست و کتف مجروح شدند.... در یک لحظه نیروی انتظامی به داخل دانشگاه آمدند و آتشی که برادرانمان جلوی درب ورودی روشن کرده بودند را خاموش کردند همه به طرف خوابگاه ها فرار می کردیم و نگهبانان دانشگاه مانع از ورود ما می شدند. در یکی از خوابگاه ها خانمهای مسئول خوابگاه حتی به دختران اجازه ورود ندادند و عده ای مجبور شدند از روی نرده های خوابگاه در قسمت های خلوت بپرند و خود را به نرده های کوچه کناری برساند و فرار کنند.... و ما مجبور شدیم به سمت خوابگاه های مفتح و دستغیب از کوه بالا برویم و از یکی از درهای کوی اساتید فرار کنیم و همه با این ترس که نیروهای اطلاعاتی و لباس شخصی و موتورسواران بسیجی در کمین نشسته اند...
مردم کوی دانشگاه اما کوتاهی نکرده و بخشی از نرده های حائل بین خوابگاه ها و کوچه را کنده و خواهران و برادران گرفتار شده در دانشگاه را فراری می دادند حتی لوله ای بزرگ که ما نفهمیدیم از کجا و چگونه آورده بودند در وسط کوچه قرار داده بودند تا مانع از ورود نیروهای انتظامی و لباس شخصی و... شوند و آنها نیز کوتاهی نکرده و شیشه های ماشین های پارک شده در کوی دانشگاه را شکسته بودند... به مردم وطنم افتخار می کنم که چه زیبا و شجاعانه دوشادوش هم ایستاده اند و با ظلم و ناعدالتی مقابله می کنند.نمی دانم برادران و خواهرانی که دیروز هنوز در دانشگاه بودند چه شدند و این برای من به صورت کابوسی وحشتناک در آمده است انگار چند نفر کشته شده اند...
دیشب همگی در خانه ما جمع شدیم... بعد از رفتن دوستانم تنها کاری که از دستم بر می آمد گریستن بود یادآوری صحنه های زد و خورد ، استرس شدید گم شدن همسر و دوستانم و بی اطلاعی از وضعیت آنها در آغاز حمله نیروهای انتظامی، و از همه بدتر یادآوری وحشیگری این نابرادران و افراد باقی مانده در دانشگاه اینبار استرس بیشتری به من وارد کرد و راهی جز رفتن به درمانگاه برایمان نگذاشت... دیشب با قرص های آرام بخش و مسکن به خواب رفتم... امروز با شنیدن خبر استعفای دکتر صادقی رئیس دانشگاه شیراز و تعطیلی 10 روزه این دانشگاه نمیدانم باید شاد بود یا گریست...
و امروز عده ای به حمایت از این همه وحشیگری در میدان ولیعصر تهران به حمایت از بی عدالتی و دروغ و برادرکشی جمع شده اند تا باز هم ما و سایر هموطنانمان در سراسر این مرز پرگهر کشته و زخمی شویم ولی نمی دانند که ما تا آخرین قطره ی خونمان در مقابل بی عدالتی و دروغ و بی قانونی خواهیم ایستاد...
و امروز ما همگی سیاه پوش بی عدالتی حاکم بر کشورمان و عزیزان از دست داده امان هستیم...
همراه شو عزیز/همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
دشوار زندگی/هرگز برای ما
دشوار زندگی/هرگز برای ما
بی رزم مشترک/آسان نمی شود
تنها نمان به درد/همراه شو عزیز
همرا شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود . "استاد پرویز مشکاتیان"
ميان فرعي لغزنده ي عشقت..
كمي بعد از نگاه گنگ و گيج ات..اولين بن بست!
به روي سينه ي سخت و ستبر تك درختي پير..به تاريخ فلان و چند..ساعت هفده و خردي...
به خطي كودكانه با دو جين سوگند...
تك بيتي نوشتم،خوب يادم هست:
"اِي،هر كس كه مي آيي و ميبيني و مي خواني..
قسم بر اين و آن من دوستش دارم."
و اما حال،
شايد بگذرد از آن زمان دور و بر سي سال..-حاصل اما هيچ!-
پرندوش از ميان كوچه من تنها گذر ميكردم و ديدم كه كودك بچه اي با تيزي چاقو
كمي پايينتر از آن شعرك كهنه...براي دخترت-شايد به يادش هم!-
دو خطي مينوشت اما چو من را ديد..همچون ديده ات از ديده ام گم شد...
جلوتر رفتم و خواندم...
به تاريخ فلان و چند..ساعت هجده و خردي..!
به خطي كودكانه با دو جين سوگند تك بيتي نوشته:
" هر كه مي آيي و ميبيني و ميخواني...
قسم بر اين و آن من دوستش دارم..!"
لحظه اي مكث و پي اش ديوانه وار و سييييير ميخندم...
چشمم اما خيس..
گ.ن: يك مقدار بزرگ شو..لطفا!
Why'd you tell me this,
were you looking for my reaction,
what do you need to know,
don't you know i'll always be your girl,
you don't have to prove to me your beautiful to strangers,
I've got lovin' eyes of my own
You belong to me,
tell her, tell her you were foolin,
you belong to me,
you don't even know her,
you belong to me,
tell her that I love you,
you belong to me,
you belong to me,
Can it be hunny, that your not sure,
you belong to me,
thought we'd close the book and lock the door
you don't have to prove to me your beautiful to strangers,
I've got lovin' eyes of my own, of my own,
and I can tell, I can tell, darling
You belong to me,
tell her, tell her that I love you
you belong to me,
you belong, you belong, you belong to me
you belong to me,
tell her you were foolin'
you belong to me,
tell her she don't even know you,
you belong to me,
TELL HER,
you belong to me,
tell her, you were foolin,
you belong to me,
I've know you from time ago baby,
you belong to me,
don't make me go to her house
you belong to me,
you belong, you belong, you belong to me....
كراواتم را كه میبندم يك دفعه پيدايت ميشود...
ايستاده اي وسط اتاق و با گل سرت ور ميروي..گره كراواتم را شل تر ميكنم..بر ميگردي و اخم ميكني و ميخندي و يك دفعه هم ميزني زير گريه...زار ميزني و من تنها نگاهت ميكنم...آرام ميشوي..هنوز با گره كراواتم بازي ميكنم...هزار بار شل و سفتش ميكنم...و تو زل ميزني وسط چشمم و خيره نگاهم ميكني...سرم را مي اندازم..كراواتم را باز ميكنم ...و تو ميروي...يك جوري كه انگار هيچ وقت نبوده اي...هيچ وقت...
گل سرت افتاده،يك جايي گوشه ي اتاق..بغل گلدانهاي شمعداني..!
گ.ن:
Tell her, " I'm sorry."
بانوی من..
نیک که بنگری آخرین رمه از گله ی بزرگ بزرگ گوسفندان خودمان بودیم...که اینک در هر سراچه نرینه گرگان به تیزی دندان مینازند..و مادینگانش به دریوزگی مردانشان..
این رزوها حتی قدیسان هم در خلوت پایشان می لغزد!...انگار صراط مستقیم را تبار "انعمت علیهم" هم از یاد برده اند...
بانوی من...
در سراچه ی ما پلیدی را چون مدال افتخار به سینه وصل میکنند و چنان زوزه کشان عربده ی پیروزی میکشند..که بوی گند دهانشان مجال تنفس را از کودکان ربوده است...
در سراچه ی ما..
عفت و نجابت زنان را چه هویدا و در روز روشن میدزدند..
چو اینجا حرامزادگی بالاترین مرتبه ی انسانیت است...
هیهات که اینجا حتی پاکترین چشم ها هم از زنانگی ناموسشان تغذیه میکنند...
بانوی من...
بر من خرده نگیر که خرد شده ام...حضورت حتی خیلی اندک و دورادور شاید برای گذشته ی مرد دیروزت چون شمشیری میشد که به همتش تمام سراچه را چونان زیر و رو کند که حتی شیطان هم صدای "شهادتین" اش بلند شود...
ولی افسوس که چه بی صدا،از صف آخر لشکر را ترک گفتی و رفتی...
پس حال نمک بر زخم مرد دیروزت نپاش...که سودای ناله اش هم دیگر شنیدنی نیست..
بانوی من..
سنگینی نگاهت را اندام نحیفم تاب نیاوَرَد...که مرد دیروزت دیگر تمام شده است...
پس به آرامی رویت را برگردان که روی گرداندن من بی ادبی است...
بانوی من..
میدانم که دیگر بانوی من نیستی...
پس غریبه..
به شتاب دور شو که این سراچه لیاقت تو را ندارد..
در پناه خدا باشی غریبه..
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
گ.ن: بعد برسي به جايي كه وقتي كسي از تو ميپرسد: اين چه روش مزخرفيه كه پيش گرفتي؟...
با يك اعتماد به نفس بيشتري بتواني بگويي: به خودم مربوطه حيوون!
گ.ن: در مورد اینجا و متنای اینجا و حرفای اینجا لطفا همه خفه باشن...اگه طاهر نیستی-که میدونم نیستی- بزن به چاک...!
مسند خدایی ام را گسترده ام و اجازه نمی دهم هیچ دوم شخص و سوم شخصی وارد حیطه ام شود همه ی عمرم متنفر بوده ام از شخص دوم بودن چه در روابط اجتماعی و کاری ام چه در روابط شخصی و عاطفی ام و هیچ وقت دوم نبوده ام.
اینگونه است که اینجا را به هیچ شخص سومی واگذار نمی کنم حتی اگر بدانم تو هم نمی نویسی و یا حتی اگر طرفداران پر داعیه ات نثار بدترین و هرزه ترین القابم کنند. مسند خدایی امان را با هم قسمت کرده ایم ولی نه من خدای مذکر می شوم نه تو خدای مونثی که من هستم.
خدایی من اجازه نمی دهد مقدس ترین کلامی که دوست می دارم بازیچه ی کودکانی شود که هجو و هرز نوشتن را آخرین مد نوشتاری می دانند و در هر جمله اشان دریغ نمی کنند از بی بند و بارترین لغات عامیانه استفاده برند که برتری روشنفکر نمایانه اشان را به یکدیگر اثبات کنند.
اینجا مکان مقدس آرامش من است و یاد آور عهدی که برای تغییر اطرافمان بستیم... اینگونه است که مسند خدایی ام را می گسترانم و از برکتش در چارچوب خودم زندگی می کنم بی هراس بحث ها و جدل های بی سر و ته و خفت آور...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گ.ن: لوله کش پیر تعریف میکرد که انگار تنها اتصال اشتباه زندگی اش بین خودش و زنش بوده!
گ.ن۱: معلومه کدوم گوری هستی دقیقاْ....؟
گ.ن۳: یکی از این دختر های تحصیل کرده ی خیابانی!!! را پیدا میکنم و ۱۰۰ متر زمین میزنم به نامش!.....
حتم دارم تا آخر عمر چنان نقش همسر ایده آل را برایم بازی میکند که موقع مرگم عاشقش باشم!

