تبليغاتX
.
 

Happy Birth Day lvl.r.God

2 نوشته شده در  ساعت   توسط Mrs.ĠoР | 

بقای نسل
عشق روشنفکرنماي اين روزهاي من و تو تنها دليلش بقاي نسل است تنها کمي شهامت مي خواهد که در چشم هم زل بزنيم و بگوييم...

 بعلاوه۱:  هي عوضي ها اگه حرفي داريد بياين رو در رو حرف بزنيد!

بعلاوه۲: "عامل نفوذي" هم اين روزها صيغه ي جديدي ست که صرف مي کنيد کاش مصرف اکستان را کم مي کرديد آنوقت شب ها راحت تر روح خود را لجن مال مي کرديد!

2 نوشته شده در  ساعت   توسط Mrs.ĠoР

اینجا همه چیز را به بهای ارزان می فروشند

 

اینجا همه چیز را به بهای ارزان می فروشند تن و قلب  و کلیه و چشم که دیگر رایج شده حالا حراجی دوستی و پدر و مادر و همسر هم رو به راه شده است، یکی از دوستان من به گپ زدنهای متوالی راضی است اگر نباشم به اولین الاغ سر چهارراه می فروشدم، دیگری از دوستی مان به گردش های خیابانی راضی است اگر نباشم به اولین ازگل ِ  باد آورده می فروشدم، همین رفیق چند ساله امان هم به جزوه ها و دزدی ایده های من راضی است من که نباشم مرا به ابلهانه ترین ایده های استاد احمقمان می فروشد و همین دیروز فهمیدم اگر دختر خوبی نباشم پدر و مادرم هم به اولین گاوی که پایش به خانه امان باز شود تحویلم می دهند! نمی دانم همسرم مرا به چه بهایی می فروشد ولی این روزها اینجا همه چیز را به بهای ارزان می فروشند...

حراجی اعتقاد و تعهد هم تنورش داغتر از قبل است دوست عزیزم مرا به اولین فاحشه ی خیابانی می فروشد و دوست دوستم او را به دوستان متعدد دیگرش خوب بنده ی خدا کمی تنوع طلب است فقط مانده ام که این وسط چرا بازار حرفهای عاشقانه و وعده های زیبا حسابی گرم است؟ چه ابله ام باید به همه ی نیازهای بشر فکر کرد!!

 فکر می کردم وقتی قیمت اولین فاحشه می تواند یک وعده غذا باشد دیگر تعهد و اعتقاد چه ارزشی دارد که این همه از آن دم بزنیم؟!

 

2 نوشته شده در  ساعت   توسط Mrs.ĠoР

حافظان ناموس...

 

هي عوضي تو حافظ ناموس ملتي يا دزد ناموس؟

پياده روي صبح... ماشينهاي گشت ارشاد برامون چراغ مي زنن و موقع رد شدن از کنارمون سر تا پامون رو برانداز مي کنن... خيلي دلم مي خواد يکي از اين الگانسها رو سوار بشم ولي حيف که امنيت اينا از بقيه کمتره!

 

2 نوشته شده در  ساعت   توسط Mrs.ĠoР

با توام عوضی...

 

من اینقدر شهامت دارم که می تونم یه عوضی بشم ولی تو چی؟ از اول عوضی بودن که افتخاری نیست....

 

2 نوشته شده در  ساعت   توسط Mrs.ĠoР

من یک دختر مجردم!

 

فرقي نمي کند مطلقه باشي يا بيوه يا دختري که دوستش را از دست داده همين قدر که مجرد باشي خطرناکي...

 

2 نوشته شده در  ساعت   توسط Mrs.ĠoР

نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست ...

 

از شب و شب پره و مهتاب برايم گفتي مي خواهم برايت از کودکان شب بگويم از خفاش شب و ستاره ي اول روياي کودکانمان... نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست ... مشرقي ِ من مي شنوي؟ هنوز هم آن صداي ممتد هولناک زندگيمان را تهديد مي کند، هنوز هم کابوس آن خيابان تاريک و مردم وحشت زده مهمان هر شبم است، هنوز هم آن هواپيماهاي لعنتي را مي بينم که وقت و بي وقت بر فراز شهر رد مي شوند و ردي از هراس در چشمان مادران شهر مي ريزند؛ پدران رفته اند و باز امشب خانه اي مي سوزد، چه کسي کودک مرا نجات مي دهد وقتي تو نيستي وقتي من زير آوار مانده ام؟ ...  من هنوز هم از دلهره ي جنگ تازه اي مي ميرم و زنده مي شوم چگونه مي خواهي براي کودکمان لالايي آرامش بخوانم؟... بيا مشرقي ِ من مي خواهم سرت را در آغوش بگيرم و برايت قصه ي کودکاني را بگويم که از فقر مي ميرند همين نزديکي چند خيابان پايين تر حتي زير پنجره ي خانه ي رويايي ما کودکاني هستند که از گرسنگي مي ميرند قول مي دهم به اين جاي قصه که رسيدم ديگر از کودکان بيماري که هزينه درمانشان قيمت خون پدران ماست نگويم و از کودک چهارراه که دستش چه بزرگ بود حتي بزرگتر از دست من و تو... کاش مي توانستم براي کودکانمان لالايي آسايش بخوانم ... نه نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست... مشرقي ِ من کودکم امشب محتاج قصه اي است که از عشق و آزادي سخن بگويد از دختر شاه پريان و شاهزاده و اسب سفيدش خسته شده فکر مي کني امشب گوشها به خواب رفته اند؟ دلم مي خواهد لالايي آزادي را برايش بخوانم بدون لرزش صدا و با صداي بلندي که حداقل تاب مساحت اتاق کوچکش را داشته باشد مي داني من نيز خسته شده ام از زمزمه کردن... نه نمي خواهم مادر شوم نمي خواهم کودک من کودک شب باشد و براي روزنه اي از روز به زور تن دهد... نمي توانم تاب بياورم نديدن کودکم را در تمام روزها و شبهايي که از دلهره بودن يا نبودنش هزار بار بميرم و زنده شوم ... مشرقي ِ من روزنامه هاي امروز را خوانده اي؟ کودکم را مي دزدند کودکم را آزار مي دهند و نه تو و نه هيچ کس ديگر کاري نمي تواند بکند، کودکم مي ترسد مي دانم... دلهره ام بيشتر مي شود وقتي نمي توانم آرزو کنم کودکم پسر باشد يا دختر... مشرقي ِ من قول مي دهي کودکمان را نيازاري؟ بيا دست مرا بگير مي خواهم با تو سوگند بخورم که کودکم پاره ي تنم است ... مي داني لالايي آرامش و آسايش و آزادي را شايد هيچ وقت نخوانيم ولي لالايي امنيت را همين امروز مي خواهم بياموزم، مشرقي ِ من تو لالايي امنيت را بلدي؟

نه نمي خواهم مادر شوم هنوز اين جهان براي کودکانم امن نيست ...  


 
2 نوشته شده در  ساعت   توسط Mrs.ĠoÐ